خودمونی

اولین و خودمونی ترین وبلاگ در ........ !!!

پاشو ...

دیگه وقتشه ...

وقت بیدار شدنه ...

وقت شروع دوباره ...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۱ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط Narcis نظرات ()

تقصیر من نبود ... من که نمی دونستم این جوری میشه ... همش تقصیر اون بود .... اون بود که شروع کرد ... همه چیز با اومدن اون شروع شد .... !افسوس

... همون ساعت پاندولی گنده مُنده .... !!!

ساعت جدیدی که یه شب با ابهت تمام وارد پذیرایی شد و با وقار سرجاش نشست. عینک در حالی که صورتش از شدت غرور برق می زد، دست هاشو به هم مالید و شروع کرد : ...

تیک تاک ... تیک تاک ... تیک تاک ...

وااااای ... عجب صدای بلندی داشت! یه سره تو مُخم بود! درست نشسته بود بالای سر من و هی می گفت :

تیک تاک ... تیک تاک ... تیک تاک ...

اولاش واسم خیلی سخت بود تحمل کردنش! نمی تونستم باهاش کنار بیام. ولی از اونجا که من توانایی بالایی در تطبیق دادن خودم با هر شرایطی دارم، زودی بهش عادت کردم. از خود راضی ولی ... امان از این هم خونه ای بداخلاقم!

 تقصیر خودش هم نیست آخه! آدم که پیر میشه همین میشه دیگه! چشم

طفلک داره می میره! هر روز سرش درد می کنه! صدای این ساعت گنده مُنده داره اذیتش می کنه!!!

تیک تاک ... تیک تاک ... تیک تاک ...

بیچاره کُپُل .....!!! ناراحت

دیروز میخواست بره صحبت کنه که این ساعته رو برش دارن! دیگه اعصابش خرد شده بود!

ولی مثل این که حرفشو نفهمیدن! هرچی زور زد، جیغ زد، پرهاشو پوش کرد و نگاه های بامزه بهشون کرد فایده نداشت! آخی ...

این شبا اصلا خوابش نمی بره! می شینه یه گوشه و مدت ها به ساعت خیره میشه! هیپنوتیزم ساعت ترسناک گنده ای که بالای سرش نشسته و از اون بالا نگاه های عصبانی بهش می کنه!!! شیطان چقدر ترسناکه ...!!!

تیک تاک ... تیک تاک ... تیک تاک ...

این جوری نمیشه ... باید یه فکری واسش بکنم! اصلا خودم میرم باهاشون حرف می زنم!

آره ... این بهترین کاره ... متفکر

 ......

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

برگی از دفتر خاطرات گُلی ....

 

 

پ.ن: بی چاره کُپُل این روزا این قدر حرص خورده و استرس داشته، کم کم داره این رنگی میشه!!!! وقت تمام

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط Narcis نظرات ()

انگار همین دیروز بود. وقتی برای اولین بار تو چشمای قشنگش نگاه کردم! وقتی عطرشو حس کردم و لطافتشو دیدم! وقتی با خودم گفتم این دیگه خودشه! همونیه که می خواستم!

دلم لرزید وقتی نگام کرد. وقتی چشماشو به روم باز کرد و اومد طرفم! فکر کردم دیگه همه ی درهای دنیا به روم باز شده! ولی نمی دونستم که هنوز زوده .... !

درست یه سال پیش، توی همچین روزی، وقتی هوا گرفته بود و ابری، وقتی رسیدم خونه، اول از همه سراغشو گرفتم. صداش زدم. جواب نداد. دنبالش گشتم، پیداش نکردم. اون موقع بود که ری که داشت هی دماغشو بالا می کشید اومد و تو گوشم گفت: " تموم شد! همین امروز! "

چشام شروع کردن به سوختن! یه چیزی توی دلم وول می خورد. سرمو برگردوندم و به گلی نگاه کردم که تنهایی نشسته بود و نگام می کرد ...... نشستم کنارش. قلب کوچولوش تند تند می زد! خواستم بهش چیزی بگم ولی اشکام فرصت ندادن! وقتی گلی دهنشو باز کرد و شروع کرد به جیغ زدن، منم داشتم جیغ می زدم!!!

تپلی مرده بود! کوچولوی خوشگل من، طوطی کوچولوی ناز من، همون که تو مهربونی نظیر نداشت، دیگه پیشم نبود ... !

یه مدتی بود که مریض شده بود. حالش بد بود. بالاخره اون روز مامانم بردش دکتر. اون طور که بعدا برام تعریف کردن، تپلی بدون درد رفته بوده! خانوم دکتر که میخواست خوبش کنه، اومد تپلی رو عمل کنه و ...... تپلی که بی هوش شده بود دیگه به هوش نیومد!

وااااااااااااااااااااااای ..... !!!

 

 

تپلی عزیزم .... خیلی دلم برات تنگ شده .... هیچ وقت یادم نمیره شیطونیات، بازیات، خنده هات و مهربونی هات !!! عاشقت بودم و هستم! با این که از پیشم رفتی، ولی جات هنوز تو قلبم محفوظه!!!! هیچ وقت فراموشت نمی کنم ..... طوطی خوشمل من!!!

 

پ.ن: گلی بی چاره این قدر بعد از رفتن تپلی بی تابی کرد که به دو روز نکشیده واسش یکی دیگه آوردیم! اَه ... !

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط Narcis نظرات ()

هر دو سه هفته یه بار چشم می افته تو چش بابام. هر دومون یاد اون روز می افتیم و از خنده منفجر میشیم!

هیچ وقت یادم نمیره! اصلا امکان نداره یادم بره! انگار همین دیروز بود .... ولی عجب ضایه بود!

یه طوطی کوچولوی تپلی ناناز داشتیم. طوطیمون دختر بود. اسمشو گذاشته بودم نقلی!

خیلی خوشگل و خانوم بود! واسه همینم مامانم تصمیم گرفت یه آستینی واسش بالا بزنه که بیشتر از این تنها نمونه!

من با ری نشسته بودم روی صندلی عقب ماشین و نقلی رو بغل کرده بودم. بابام هم جلو بود. منتظر بودیم که مامانم با جفت نقلی برگرده که یهو یه آقاهه اومد دم ماشین.

آقاهه یه نگاه به نقلی ِ من کرد و بعد از بابام پرسید: " آقا ببخشید! اسم پرندتون چیه؟ "

بابام برگشت عقب طرف من و گفت: "‌اسمش چیه؟ "

من گفتم: "‌ نقلی! "

بابام روشو کرد به آقاهه و خیلی راحت گفت: " اسمش نقلیه!!! "

آقاهه یه نگاه به بابام می کرد یه نگاه به من و نقلی!!! مونده بود !!! سرخ و سفید شده بود .....

_ نه .... منظورم اینه که ...... اصلا چه جور پرنده ایه؟ اسم نژادش چیه؟ آخه می دونین چند وقته تو خونه ی ما .....

دیگه نمی شنیدم چی میگه!!!! داشتیم با ری کف ماشین از خنده غلت می زدیم!!!!

پ.ن: ری خواهرمه!

 

اینم یه عکس دو نفره از نقلی و شوهرش!!!

اون پشتیه نقلیه!!!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٦ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط Narcis نظرات ()

من یه خصوصیتی دارم که فکر می کنم اصلا خوب نیست. البته الان نسبت به قبلا که کوچیک تر بودم خیلی بهتر شدم، ولی هنوزم خیلی وقتا این جوریم. نمی دونم ....

راستش من نسبت به حرفایی که دیگران بهم می زنن خیلی حساسم! بیشتر وقتا چیزی که بقیه درموردم میگن برام مهمه! مثل خیلی های دیگه نمی تونم نسبت به خیلی چیزا بی تفاوت باشم! وقتی یکی یه حرف توهین آمیز بهم می زنه حتی برام بدتر از یه سیلی محکم تو صورتمه! از تحقیر شدن متنفرم!
دارم سعی می کنم بی تفاوت باشم ...

سخته ... گاهی خیلی سخته!

اوایل هفته ی پیش یکی یه چیزی بهم گفت که داغونم کرد....! 

اَه ...

نمی تونم فراموشش کنم .... حالت چهره اش .... اَه!!!!

اون موقع دهنم زیپ شده بود ..... هیچی نگفتم ..... اصلا انتظارشو نداشتم ....


نمی دونم شاید خیلی ها این طوری باشن! ولی من واقعا الان دارم حرص می خورم!

قبلا فکر می کردم اون طرف شخصیت جالبی داره ولی با این حرفی که بهم زد نظرم به کل در موردش عوض شد! بهم می گن خیلی حساسی .... ولی .......


.... دارم سعی می کنم .... 

 

 

+ پیشنهاد جدی می کنم هرکی پست " گلی و بحران هویتش " رو نخونده، فوری فوری فوری بخوندش!!!!

اینجا همه باید با گلی آشنا باشن!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٦ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط Narcis نظرات ()

چه احساسی داری وقتی مجبوری شونصد تا هویج نارنجی پررنگِ پررنگ رو رنده کنی .... ؟

.... تا دو ساعت بعدش همه جا رو نارنجی می بینی .... !

 حتی این فکر که می تونی نصف هویج ها رو بدی گلی بخوره هم حالتو بهتر نمی کنه ..... !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٩ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط Narcis نظرات ()

فرق کردم....

امسال احساس می کنم خیلی با پارسال فرق کردم...

عوض شدم. دیگه مثل قبلا نیستم. دیگه اون خود قدیمیم نیستم.

نمی دونم. هم خوبه هم بد.

یه کم هم منظم تر شدم! بیشتر می خندم! یه کوچولو هم _ فقط یه کوچولو _ شیطون تر شدم!

دوستای تازه هم پیدا کردم!

کارای جدیدی رو شروع کردم!

فکر کنم این تغییراتم قراره واسم یه شروع باشه.....

..... یه شروع جدید!

جدید ......

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٧ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط Narcis نظرات ()

این گلی ما تا حالا سه بار ازدواج کرده! دو بار اول که هر دوتا شوهرش پر ...!!! این آخریم که گیرش اومده ،یه بابای پیر و غرغرو و خواب آلوئه که خیلی کاری به کارش نداره!

گلی رو خیلی دوست دارم. گاهی وقتا فقط اونه که منو خوب درک می کنه و حرفامو می فهمه. اونم با من خیلی حرف می زنه و درد و دل می کنه. ما دوتا کلا خیلی با هم دیگه جوریم.  

گلی خیلی خوشگله! راستش خوشگل ترین دوستی است که تا حالا داشتمآرزو داشتم منم شبیه اون بودم. گاهی اوقات فکر می کنم نکنه یکی بیاد و این گلی منو چشم بزنه!!!! نکنه یه روز من و گلی از هم جدا بشیم؟!!!! نه ..... !!!!

چند وقت پیش یه اتفاقی افتاد که باعث شد کل تصوراتم درمورد گلی عوض بشن! اصلا دیدگاهم نسبت بهش عوض شد! واقعا بحران ناجوری بود!!!! نمی دونم چه جوری باهاش کنار اومدم ....!

قضیه از اونجا شروع شد که دیدیم چند وقته گلی کارای خیلی عجیبی می کنه! یه کارای ناجوری که اصلا بهش نمی اومد! اولاش من خیلی اهمیت ندادم، ولی بعدش دیدم مثل اینکه قضیه خیلی جدیه!!!

بعد از این که با یه متخصص(!) مشورت کردم، در کمال تعجب فهمیدم که گلی چرا این جوری شده!!! تازه دلیل این رفتارهاشو فهمیده بودم! تازه می فهمیدم چرا گاهی اوقات اون قدر کاراش عجیب می شد!!! تازه فهمیدم که چرا اون دو تا شوهر قبلیش اون جوری پر شدن ....... !!!!

واقعا شوکه شده بودم! اصلا باورم نمی شد!!! یعنی ممکن بود؟!!! گلی .... !!! دوست عزیز و قدیمیم ..... !!!! چطور امکان داشت؟؟!!!!پس تمام این مدت من درمورد گلی اشتباه می کردم!!! من اصلا یه جور دیگه درموردش فکر می کردم ..... !!! 

ولی ..... حالا ....... تازه ....... فهمیدم ....... که .......

گلی من پسره، نه دختر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  

گلی پسره!!! دوست عزیزم که همیشه برام یه همدم خوب به شمار می رفت، حالا فهمیدم که یه پسره!!!! منو باش که چه حرفای دخترونه ای بهش می زدم!!!!!

طوطی کوچولوی من پسر از آب دراومد

وقتی اون متخصص ( در امور پرندگان!!!! ) بهمون گفت که دلیل کارای گلی کوچولو اینه که اون یه پسره، نزدیک بود از تعجب سکته کنم!!!! آه .... !!! چرا وقتی می خریدیمش اینو نفهمیده بودیم؟؟؟؟

                                                       ×××××××××××

خب حالا از اون موقع خیلی می گذره! گلی با دوستش ( که قبلا فکر می کردم شوهرشه !!!! ) با هم دیگه زندگی خوبی دارن!!! هنوز هم از پشت میله های قفسش همدیگه رو می بینیم و با هم درد و دل می کنیم! با این که گلی پسره، ولی هنوزم خوب حرفای همدیگه رو می فهمیم!!!!

راستش این مساله خیلی هم باعث نشد که احساسم نسبت به گلی عوض بشه!درسته که اولاش ضربه ی روحی خیلی بدی بود و باعث شد که بعضی از دیدگاه ها و تصمیماتم براش ( برای آیندش!!! ) تغییر کنه، ولی هنوزم عاشق گلی ام!!! تا ابد .....!!!! 

پ.ن1: برای این که یه وقت اگه کسی ازمون پرسید، ضایه نشیم، تصمیم گرفتیم بگیم که اسم گلی مخفف گل مراده!!!!! تا کسی یه وقت فکر نکنه که ما ..... !!!! 

پ.ن2: برای روشن شدن اذهان عمومی، یک عکس از گلی و شوهر دومش ( یعنی دوست دومش!!!! ) میذارم!!!!!

 

اون جلوییه گلیه و اون پشتیه هم دوستش تپلی که طی یه عمل جراحی سوزناک، از دنیا رفت!!!!!!!!!! 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط Narcis نظرات ()

Design By : Pars Skin